خلاصه هشتم

خلاصه تا اونجایی گفته شد که به خرم اطلاع میدند که اسما و بالی بیک تو کاخ مرمر باهم دیدار کردند و خرم میره کاخ و وقتی در اتاق رو باز میکنه مهری ماه و بالی رو میبینه و تعجب میکنه و بالی بیک هم که رسما داشت سکته میکرد خرم مهری ماه رو بیرون میکنه و میگه برگرد به قصر و بعدش به بالی بیک میگه چرا با دخترم ملاقات کردی و اونم میگه من تقصیری ندارم و سلطانمان اینگونه خواستند و بعدم خرم با عصبانیت از اتاق خارج میشه و میره پیش مهری ماه و اونم میگه یادتون میاد وقتی بچه بودم قول دادید با هر کی دوست دارم ازدواج کنم خب منم بالی رو دوست دارم ( چه غلطاااااااا) و بعدم نشون داد که بالی هنوز سره موضوع ه ازدواج با دختره شاه سلطان بلاتکلیفه و خلاصه میره پیش سلیمان و اونم بی میلی بالی رو میبینه و قبول میکنه که این ازدواج صورت نگیره و بالی بیک راحت میشه و مهری ماه هم از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال میشه ولی اسما زیاد از شنیدنش خوشحال نمیشه و بعدشم که نشون داد سلیمان دوباره میخواد عازم جنگ بشه ولی به مصطفی گفت لازم نیست که تو بیای و محمت هم اومد خوبی کنه و به پدرش گفت بزارید اونم بیاید و مصطفی تاراحت شد و به محمت گفت تو منو کوچیک کردی ولی محمت گفت من قصده کمک داشتم و خلاصه دو برادر همدیگرو بغل میکنند و اشتی میکنند از اون طرفم باز بایزید رو به جنگ نبردند و اونم تصمیم گرفت قاطی سرباز ها بشه وبره جنگ وقتی داشت وسایلشو جمع میکرد جهانگیر میبینتش و همدیگرو بغل میکنند و بایزید میگه به کسی چیزی نگو که من کجا رفتم بعد به خرم اطلاع میدند با یزید تو قصر نیست اخرم سرم جهانگیر میگه بایزید کجاست و تو میدون جنگ هم سلیم میفهمه بایزید اومده و میبرتش پیش سلیمان اونم بایزید رو کلی دعوا میکنه و بایزید با چشمانی گریون بر میگرده به قصر . از اون طرفم یه روز که مهری ماه تو حموم بود اسما میره پیشش و بهش میگه هر جور شده با بالی بیک ازدواج میکنم اونم عصبانی میشه و میزنه تو صورتش و اسما هم میفته وسرش به سرامیک برخورد میکنه و بیهوش میشه وقتی هم به هوش میاد حرفی نمیزنه و میگه اتفاقی پاش لیز خورده ولی از اون موقع با مهری دشمن میشه و میره نامه ای که بالی بیک به مهری ماه نوشته بود رو میزاره تو حرم سرا و یه روز که مهری ماه داشته از حرم سرا میگذشته صدای خنده خاتون ها رو میشنوه که دارند نامه ی بالی رو میخونند خلاصه میره میگه اینجا چه خبره و اونا هم میگند تقصیری نداشتند و این نامه رو تو حرم پیدا کردند از اون طرفم اوضاع حرم بهم ریخته بود و خاتون ها پولشون رو میخواستند وشاه سلطان رفت به خرم گفت بزار من پولشون رو بدم ولی خرم گفت خودم این کارو میکنم و راکل خاتون اون تاجره که یه بار ماه دوران ازش پول گرفته بود رو صدا میکنه وازش پول قرض میخواد و شاه سلطانم میفهمه و تو راه پولا رو میدزده :| بعد نشون میده که شاه سلطان میره حرم تا بین خاتون ها از پول های خودش بده و از اون طرف نشون میده که مهری ماه سره نامه ی پخش شده بالی در حرم میره پیش اسما و میگه تو میخواستی ابروی منو ببری ولی من نزاشتم وبه خاتون ها گفتم که اون نامه ی تو بوده ( افرین الحق که دختره خرم سلطانی ) بعدم اسما عصبانی میشه و مهری رو بیرون میکنه . بعد دوباره صحنه ای رو نشون میده که شاه سلطان داره به خاتونها پول میده که خرم سر میرسه و پولا رو از خاتونها میگیره و به شاه سلطان میگه خودم حلش میکنم و بعد دوباره راکل خاتون رو صدا میکنه و میگه ازت پول میخوام اونم میگه دیگه پولی ندارم ولی یه دوست وندیکی دارم که میتونه کمکتون کنه از اون طرف سنبل میگه سلطانم میدونید که ما الان با وندیکی ها در جنگ هستیم و درست نیست که ازشون پول قرض بگیریم ولی خرم ممیگه لازم نیست نگران باشی و بدون این که کسی بفهمه پول رو بر میگردونم بعدم که اون تاجره وندکی میاد و به خرم پول میده و در قبالش یه سند میگیره که وقتی خرم پول رو بر گردوند اون سند رو پس بده خلاصه خاتون ها پولشون رو میگیرند و مرادِ فضول هم میفهمه خرم از کی پول گرفته از اون طرف قصر خدیجه رو نشون میده که خدیجه به شاه سلطان میگه کی خرم رو نابود میکنی اونم میگه کاری میکنم که حکم اعدام خرم توسط سرورمان داده بشه خدیجه هم میگه زیاد خوش بین نباش شاید سرومان بتونه بر سه قاره حکومت کنه اما به خرم نمیتونه حکومت کنه ( یه بار تو عمرش یه حرف منطقی و درست زد ) از اون طرفم خرم دستور میده مزرعه اش رو پنهانی بفروشند که پول اون تاجر رو بده و مزرعه هم فروش میره ( بعدا خرم میفهه مزرعه رو شاه سلطان خریده چون مراد رفت بهش گفت پول رو از تاجر وندیکی گرفته ) و خرم هم تاجر رو صدا میزنه و میگه پولت رو بگیر و سند رو بده اون تاجرم تعجب میکنه میگه سلطانم یکی از جانب شما اومد سند رو گرفت و پول رو داد و خرم میفهمه کار کاره شاه سلطانه و میره سراغش و میگه پولت رو بگیر و سند رو بده و اونم میگه تو از دشمنون پول گرفتی و سرومان باید بدونه تو این وسطم سلیمان تو جنگ پیروز شده بود و رفته بود ادیرنه که بعدش بیاد قصر ، خلاصه شاه سلطان و گلفم همیشه نگران راهی ادیرنه میشند تا به خیال خودشون خرم رو نابود کنند از اون طرفم خر م نگران بود که فخریه گفت تنها یه راه داریم و اونم اینکه سند رو به زور بگیریم بعدم نشون داد یه سری راهزن حمله کردند به کالکسه شاه سلطان و سند رو گرفتند و سنبل رفت پیش خرم با خوشحالی سند رو داد بهش ولی خرم تا سند رو دید فهمید شاه سلطان کلک زده و یه سند دیگه بهش داده خلاصه شاه سلطان و گلفم میرسن ادیرنه و سلیمان با دیدنشون تعجب میکنه ومیگه شما این جا چه کار میکنید ؟ شاه سلطانم میگه تو راه راهزنا بهمون حمله کرده بودند و میخواستند یه سند رو بگیرند ولی من فکر همه چی رو کرده بودم و الان سند پیشمه وکسی که سند رو میخواسته بگیره خرم بوده سلیمان هم عصبانی میشه ومیگه خرم :| خلاصه سلیمان خرم رو به ادیرنه صدا میکنه و خرم میره ادیرنه و با دیدن هم ، همدیگرو بغل میکنند ولی سلیمان به خرم میگه چون از دشمنم پول گرفتی باید همینجا بمونی و بدون خرم بر میگرده قصر از اون طرف شاه سلطان به رستم میگه برو ادیرنه و خرم رو بکش اونم میره ادیرنه و به خرم میگه شاه سلطان گفته شما رو بکشم و خرم هم میگه اینکارو میخوای بکنی ؟ اونم میگه اگه به حرفم گوش بدید هم از شما هم از فرزنداتون تا اخر عمرم مراقبت میکنم و موضوع ازدواجش با مهری ماه رو میگه و خرم هم قبول میکنه تو این میون مریضی سل همه جا رو گفته بود و وقتی رستم به پایتخت میاد به سلیمان میگه این مریضی تا ادیرنه رفته و سلطان مان در خطر هستند و سلیمان هم یکی رو میفرسته تا خرم رو به جای دیگه ببره و خرم میگه من حاظرم بمیرم و جایی نمیرم چون شاید سلیمان هم همینو میخواد ( رستم به خرم گفته بود این کارو کنه واز رفتن سرباز بزنه ) بعدم که سلیمان دلش طاقت نمیاره و میره خرم رو بر میگردونه به قصر ... ادامه دارد

/ 0 نظر / 15 بازدید