خلاصه ششم

تا اونجا گفته شد که سنبل با جعفر اقا درگیر میشه و جعفر هم اون رو به گوشه ای پرت میکنه و با خنجرش به سراغ خرم میره خرم هم جیغ میکشه و میخوره زمین جعفرم با خنجر میاد بالای سره خرم و خرم هم از ترسش جلو چشماشو گرفته بود و جعفرم تا میاد با خنجر خرم رو بکشه فاهریه در حالی که زخمی شده بود با خنجری که در دستش داشت جعفر رو میکشه .بعد نشون میده که مرجان اقا ( مراد ) میره خونه خدیجه و خدیجه ازش میپرسه چه اتفاقی افتاد ؟ مرجان هم میگه فعلا خبری نشده از جعفر اقا و بعد نشون داد که فاهریه تو شفا خونست و خرم میره پیشش و به سنبل میگه : حالش چطوره ؟؟؟ خوبه؟؟سنبل: سلطانم زخمش چندان عمیق نیست نزدیک بود به خاطره نجات جان شاهین اقا کشته بشه خرم : حتما میخواستی بگی که میخواست شما رو هم بکشه مگه نه؟؟؟ خرم رو به فاهریه میکنه و میگه خاتون بگو کی هستی ؟ میخوام بدونم به چه کسانی خدمت کردی و چه کارهایی کردی ؟؟فاهریه هم میگه : اسم اصلی من دیانا هستش در مانیسا خدمتکاره ماهی دوران سلطان بودم و همراه ایشون به پایتخت اومدم من رو به خدمت خدیجه سلطان در اوردند . خرم هم میگه: پس ماهی دوران تو رو اورد تو بودی که میخواستی منو تو حموم بکشی ؟ مگه نه؟؟ فاهریه : اره سلطانم وقتی سنبل به در حموم رسید همه چی خراب شد چون دستور داده شده بود که بدون اینکه دستگیر بشم اینکارو تموم کنم خرم میگه : پس چرا اینکارو نکردی ؟ چندین بار این فرصت رو داشتی؟ فاهریه: شاه سلطان مانع شدن خرم میگه : شاه سلطان ؟؟؟!!!!!!!! فاهریه : از حوادث عمومی اطلاعی نداشتند و وقتی فهمیدن جلوی اینکارو گرفتند وقتی هم که شما به من پاداش دادید و به خدمت خودتون در اوردید خواستن تا جاسوس باشم . سنبل هم میگه: ای ملعـــــــــــون خدا میدونه چه خبر هایی به ان ها دادی سلطانم دستور دهید تا بکشمیش :| بعد نشون داد که بالی بیک برای بازجویی از فاهریه پیشش میاد و فاهریه هم یه سری دروغ باره بالی خان میکنه و بعدشم نشون میده که خرم داره به بالی بیک میگه : من بهت اعتماد دارم بالی خان هر کسی که جان دربان رو گرفته و میخواسته به من اسیب بزنه رو پیدا کن و بعدش خرم میره پیشه فاهریه و فاهریه هم میگه سلطانم همه چی همانطور که خواسته بودید شد و هر چه که گفته بودید را به بالی خان گفتم یعنی خرم به فاهریه گفت وقتی بالی میاد واسه بازجویی حرفایی که من بهت میگم رو به بالی بیک بگو خرم هم به فاهریه رو میکنه و بهش میگه: به چاهی که برای من زدن خواهند افتاد ولی به چیزی که میخواستن رسیدن و دربان شاهین مرده و فاهریه میگه: حتما فرد وفاداره به خودشون رو جایگزین میکنند و هدفشون هم همین بوده .خرم : اره میدونم . حالا تو درمورده اون جادو بهم بگو ؟؟ فاهریه : سلطانم من دقیق نمیدونم صالحه خاتون چکار میکرد ولی میدونم که به اون دودی که در اتاقتون بود مربوط میشد و بعد از این راحت میتونید بخوابید . خرم: پس به این خاطر بود :| بعد نشون میده که مصطفی داره به سربازایی که تو جنگ شرکت داشتند پول پاداش میده و بعدا هم که شاه میفهمه خیلی عصبانی میشه که چرا مصطفی بدون اجازه اش همچین کاری رو کرده چون اون ها تو جنگ پیروزی کامل رو بدست نیاوردند که حالا بخواند پاداش هم دریافت کنند بعدم که نشون میده اموال ابراهیم پاشا که مصادره دولت شده بود رو داشتن در بازار میفروختن و قاضی ابن السعود هم داشت به این کار نظارت میکرد که یهو خدیجه در حالیکه یه رو بنده زده بود تا شناخته نشه به نزد ابن السعود میاد و میگه من همه ی این اموال رو میخرم ولی نباید کسی بدونه که من این اموال رو خریدم و کل پول اون وسایل رو میده بعدم که نشون میده لطفی پاشا میره پیشه سلیمان و مرجان اقا رو به عنوان دربان جدید پیشنهاد میده و مرجان اقا هم به عنوان دربان جدید منصوب میشه و خرم یه ملاقات با رستم پاشا میکنه و میگه که مرجان اقا باید از بین بره ولی اگه الان از دماغش خونی بیاد از چشم من خواهند دید وباید صبر کنیم . رستم هم میگه: به زودی خواهد رفت و فقط اون نیست و شاه سلطان و خدیجه هم به اخره راه خودشون رسیدن خرم هم میگه یعنی چی؟؟؟ رستم: میدونین که مدتیه دنباله طلاهای گمشده ی ابراهیم پاشا هستم بالاخره مشخص شد و همون طور که حدس زده بودین در قصر هستش . خرم : از کجا فهمیدی؟؟؟!!!!رستم : امروز وسایل شخصی ابراهیم پاشا به حراج گذاشته شد هیچ کی اون ها رو نخریده و فقط یکی کل اون ها رو خریده و 600 هزار سکه طلا برای اون ها داده و خدیجه سلطان ثروتی دارند که این مقدار پول رو بدن ولی همه چیز ایشون ضبط میشه ولی نمیدونم چرا این اموال ایشون مصادره نشدن خرم هم میگه: امکان داره پول قزض گرفته باشه ؟؟ رستم : امکان داره ولی خطرش خیلی زیاده و فکر نمیکنم همچین کاری رو بکنه و من میدونم طلاها تو قصره .خرم هم میگه: رستم این موضوع رو باید رو کنیم و سرومان باید این موضوع رو بدونه و باید بهش ثابت کنیم . رستم : سلطانم این موضوع یک راه داره ما نمیتونیم به طلاها دسترسی پیدا کنیم ولی طلاها میتونن بیان پیش ما بعدم که خرم از اون لبخندای سلطانیش میزنه و بعد نشون میده که رستم رفته خونش و نگار کالفا بهش میگه چه خبر؟؟ رستم هم میگه مثل اینکه جای طلاها رو پیدا کردن ( از قصد این حرف رو میزنه چون میدونه نگار با خدیجه در ارتباطه ) و گویا طلاها در قصر هستند و قراره یک باره دیگر قصر رو جست و جو کنند بعدم که نشون میده صبح شده و نگار اومده قصره خدیجه سلطان و میگه رستم پاشا گفت که ایاز پاشا فکر میکنه که طلاهای ابراهیم پاشا در قصر هستند و اگه طلاها رو در اینجا پیدا کنند همه رو از چشم شما میبینند و شاه سلطان هم میگه: خدیجه نگار داره راست میگه از چشم ما خواهند دید .خدیجه: نمیتونند پیدا کنند اگرم پیدا کنند همه تقصیرات به گردن من هستش و شاه سلطان هم میگه: همون جوری که گفتم طلاها باید برای مصادره به قصر فرستاده بشن و تا زمانی که طلاها اینجاست ما نمیتونیم در ارامش باشیم و اینجوری به لطفی ریشو هم اتهام زده میشه . خدیجه هم میگه: اگه این طوریه طلاها رو جای دیگه میبریم و اون ها رو شب حمل میکنیم و اگه تو چیزی نگی کسی چیزی نخواهد فهمید . بعد قصر رو نشون میده که فاهریه اومده پیشه خرم و خرم هم میگه فاهریه چه گونه ای ؟ بهتر شدی؟ فاهریه: کمی درد دارم سلطانم ولی خیلی بهترم . خرم هم میگه: بعد از این تو نزدیک ترین فرد به من خواهی بود و جونم را به تو میسپارم و فاهریه خم میشه و لباس خرم رو میبوسه و میگه قسم میخورم که تا نفس اخرم به شما وفادار خواهم موند و از اون زمان به بعد میشه خدمتکاره وفاداره خرم . بعد در اتاق خرم زده میشه وسنبل میاد تو ومیگه یه کالسکه نزدیک قصر خدیجه سلطان شده و دارن طلاها رو حمل میکنند و بعدم قصر خدیجه رو نشون میده که دارن طلاها رو تو کالسکه میزارن وشاه سلطان و خدیجه هم دارن از پشت پنجره همه چیز رو نگاه میکنند و بعدم قصر رو نشون میده که خرم رفته پیش سلیمان و از روند کاره خیریش میپرسه و بعد میگه خیلی چیز ها میخواهم بسازم دارالشفا.مکتب.حمام سلیمان هم میگه به مرور همه ساخته خواهند شد. بعد رستم میاد ومیگه موضوع مهمیه و باید فورا بهتون بگم سرورم وبعد راهرو قصر رو نشون میده که مهری ماه داره رد میشه که بالی خان میاد و میگه گفته بودین که جواب نامتون رو بدم بعدش یه نامه میده به مهری ماه و بعدم مهری ماه سریع اونجا رو ترک میکنه وبعدم مرجان اقا میاد پیش بالی خان و میگه یه موضوع مهم هستش وباید در موردش بهتون بگم و دوباره قصره خدیجه رو نشون میده که هنوز در حال بار زدن طلاها هستند که یهو رستم پاشا میاد و میگه اقایون خسته نباشید بعدم یه نگاه تمسخر امیز به خدیجه و شاه سلطان میکنه و میگه حضرت سلطان سلیمان وارد میشوند و سلیمان سوار بر اسبش میرسه و میگه زود این ها رو باز کنید و طلا ها رو میبینه و قیافش میره تو هم و .................ادامه دارد

/ 0 نظر / 35 بازدید