خلاصه پنجم

اینم ادامه ی خلاصه به همراه جزییات کامل دیالوگ ها و صحنه های سریال : تا اونجا گفته شد که یه شب که خرم خوابیده بود یهو از ظرفش یه دودی بلند میشه و میره به سمت خرم وخرم هم یهو از خواب میپره و جیغ میزنه که ناگهان فاهریه رو تو اتاق مقابلش میبینه و خرم هم که حالش بده میگه نزدیک نشو تو میخوای منو بکشی و فرار میکنه میره سمت بالکن اتاقش و مدام به فاهریه میگفت نزدیکم نیا و ترسیده بود و فاهریه هم میگه سلطانم مواظب باشید میفتید و خرم مشعلی که رو دیوار بود رو برمیداره و میگه نیا به طرفم نیا که در اون لحظه سنبل وارد اتاقه خرم میشه و میبینه که همه جارو دود گرفته و میبینه خرم سره جاش نیست و با ترس میره سمت بالکن که خرم رو میبنه و مشعل رو از خرم میگیره و میارتش تو اتاق و فاهریه هم سریع ظرفی که محتوی سحر بود رو برمیداره و میده به کنیزا میگه این رو دور بندازین و درو پنجره هم باز کنید تا هوا عوض بشه که خرم با عصبانیت میره طرفشو میگه خاتون تو کی هستی ؟؟ چرا اینجایی؟؟ فاهریه میگه سلطانم من دارم وظیفمو انجام میدم که خرم میگه وظیفت کشتن منه ؟؟ اره تو برای کشتن من اینجا هستی ,از اینجا برو بیرون برو فاهریه هم فرار رو بر قرار ترجیح میده و سریع از اتاق خارج میشه سنبلم میگه سلطانم بهتره استراحت کنید خرم میگه سنبل خیانت کاری بین ماست اگر تو نمیامدی او میخواست مرا بکشد ( منظورش فاهریه بود ) سنبل هم میگه سلطانم این چطور امکان داره من با چشمای خودم دیدم که اون میخواست شما را نجات دهد خرم هم میگه از کجا معلوم شایدبا دیدن تو همچنین رفتاری نشون داده است . سنبل هم میگه سلطانم احتمال نمیدم چون اگه نیتش این بود خیلی وقت پیش این کارو انجام میداد بعد خونه خدیجه رو نشون میده که شاه سلطان داره میگه خوب شد که صالحه مرد چون تو رو به دردسر مینداخت خدیجه هم میگه بعد از این باید ببینیم که چکار میخواهیم بکنیم و من جای طلاهارو نشونت دادم و باید هر کسی که اطراف خرم هست رو با این طلاها بخریم و شاه سلطان میگه مهم نیست که اطرافیان خرم رو بخریم مهم اینه که اطرافیان شاه باما باشند مخصوصا دربان قصر شاهین اقا (همون که سره موضوع کتک خوردن خدیجه به خرم کمک کرد) خدیجه هم میگه اون به دورغ شهادت داده پس حتما از افراده خرم هستش وشاه سلطان هم میگه تو این رو به من بسپار. بعد قصر رو نشون میده که بایزید و سلیم دارن چماق بازی میکنند و سروره دل ها هم که بالی بیک اونجاست و ناسو خان هم داره داوری شاهزاده ها رو میکنه که سلطان سلیمان به همراه محمت میاد و با ناسو خان مبارزه میکنه و سلیمان پیروز میشه و تو این میون چند باری هم به یاد ابراهیم میفته بعدم نشون میده که خرم تو اتاقش قاری قران اورده و بعد هم خونه خدیجه رو نشون داد که اون دربانه اقا شاهین اومده و خدیجه داره میگه که من که یکی از منسوبین خاندان هستم رو کتک زدن و به جنگل انداختن و تو هم به جای اینکه مانع این کار بشی روی این کار چشم بستی و مشارکت کردی بعدش شاه سلطان یه لبخند موزیانه ای میزنه و بعد نشون میده که دربانه شاهین اقا اومده پیش خرم و خرم هم میگه شاهین اقا خیره اینجا چه میکنی؟؟شاهین هم میگه چند دقیقه قبل شاه سلطان قبل از این که ادامه حرفشو بگه خرم فاهریه رو از اتاق بیرون میکنه چون به فاهریه شک کرده بوده. بعد شاهین اقا میگه شاه سلطان مرا به قصرشان خواستند خرم هم میگه ایشالا که حرفی نزدی؟؟ شاهین اقا هم میگه خیر سلطانم سرم رو میدم ولی رازتون رو اشکار نمیکنم اون ها از من خواستند که دست از مقامم بردارم و در عوضش بهم یه بار شتر طلا بدهند و خرم هم میگه تو چه گفتی؟؟ شاهین هم میگه ازشون مهلت خواستم ولی باید تا فردا صبح تصمیم بگیرم اگه نه که معلوم نیست چه خواهد شد و از خرم درخواست کمک کرد و خرم هم میگه نترس و اونا نمیتونن تو رو بکشن و تو به وظیفت ادامه خواهی داد و من نمیگذارم صدمه ای ببینی بعد رستم پاشا و بالی بیک رو نشون میده ( بالی بیک و رستم از هم خوششون نمیاد ) بالی بیک به رستم میگه : همیشه تو رو در قصر میبینم انگار نمیخوای به دیاربکیر بری رستم میگه اقای بالی من وظایف مهم تری دارم و طلاهای ابراهیم پاشا هنوز پیدا نشدند و تحقیقات ادامه داره بالی هم میگه میبینم که مدام در حال تحقیق هستی چند روز قبل هم حتما داشتی اتاق منو میگشتی؟؟ ( ماجرا مربوط به نامه ای میشه که مهری ماه به بالی بیک نوشته بود و اون رو میبره میزاره اتاق بالی بیک ولی رستم نامه رو برمیداره و یه نامه ساختگی و از طرف بالی به مهری ماه مینویسه که تو نامه نوشته شده بود سلطانم من فقط واسه خدمت به شاه اینجا هستم و خیال دیگه ای هم ندارم و مهری ماه هم عصبانی شده بود بعده خوندن نامه و رفته بود به بالی بیک گفته بود وبالی هم گفته بود من نامه ای دریافت نکردم و اون لحظه یادش میفته رستم رو تو اتاقش دیده و به اون شک میکنه ) رستم میگه: چرا بگردم نکنه چیزی رو مخفی کردین ؟ بالی هم میگه من چیزی برای مخفی کردن ندارم رستم هم میگه : چطور ایبیگ رو فراموش کردی ؟ شاهزاده نزدیک بود سرتو جدا کنه؟ بالی هم میگه اون یه دام بود و شاه هم فهمید من بیگناهم و میبینی که الان محافظ شخصی شاه شدم و دیگه تو هیچ دامی نمیفتم رستم میگه در این شکی نیست ولی باز تو دقتت رو بکن . بعدم اتاق مهری ماه رو نشون میده که اسما به مهری ماه میگه این خبر خوبیه این یعنی تو الکی از دست بالی بیک ناراحت بودی ( سر اون نامه ساختگی ) بعدا بهت چی گفت؟ درمورد محتوای نامه پرسید؟ مهری ماهم میگه خیر و فقط خواست تا نامه رو بهش بهش بدم و منم دادم اسما هم میگه چه کسی اون نامه رو نوشته ؟ مهری هم ممیگه منم میخوام اینو بدونم اسما میگه چیه؟ فکرمیکنی من نوشتم؟ مهری ماهم میگه فرده دیگه ای به ذهنم نمیرسه جز تو چون تو فقط از این ماجرا باخبر بودی اسما هم میگه معلومه اتیش تندی داری که به من حسادت میکنی و بعدم میگه موضوع نامه خوب شد این نشون داده بالی بیک نسبت به تو بی احساس نیست و مهری ماهم میگه ای کاش بتونم به اندازه تو این موضوع رو قبول داشته باشم اسما میگه شک نداشته باش من میخوام بدونم که چه کسی اون نامه رو نوشته چون میخواد شما رو از هم جدا کنه پس بالی بیک رقیبی داره مهری ماهم میگه به این هم فکر کردم اما چه کسی؟اسما میگه : هرکسی میتونه باشه چون تو تنها دختره شاه جهان هستی . بعدم خونه خدیجه رو نشون میده که فاهریه اومده پیش شاه سلطان و شاه سلطان میگه شاهین اقا به حرفمون گوش نداده و امشب تو به کمک شخصی به نامه جعفر باید کارشو بسازی و بعدم ملاقات خرم و رستم رو نشون میده که خرم میگه تونستی طلاهارو پیدا کنی؟ رستم هم میگه متاسفانه خیر هیچ ردی از ان ها وجود ندارد و تنها یک راه برای پیدا کردن طلاهاست و اینکه خدیجه سلطان قطعا جای طلاهارا میداند خرم هم میگه شاه سلطان چی؟؟ رستم میگه ممکنه حتی لطفی پاشا هم در این موضوع نقش داشته باشد خرم میگه درسته چون خدیجه تنها کاری نمیتواند بکند رستم میگه دعا کنیم که درست باشه در این صورت اونا به دردسر بزرگی میفتن و لطفی هم اعدام خواهد شد خرم هم میگه چشم ازشون برندار اینجوری میتونیم با یه سنگ سه تا پرنده بزنیم.بعد نشون داد مهری ماه اومده اتاقه بالی بیک و بالی بیک هم میاد و میبینه مهری ماه اونجاست و مهری میگه اومدم ببینم در مورده نامه چیزی فهمیدید بالی هم میگه هنو زدارم بررسی میکنم و همچنین خوب نیست شما به اتاقم بیاید ( خب راست میگه دیگه دختره ی سبک هی خودشو میچسبونه به بالی ) مهری ماهم میگه حق باشماست و موقع رفتنش میگه نمیخواهید بدونید تو نامه چی گفتم؟؟ بالی هم میگه میتونم حدس بزنم :)) مهری ماهم میگه پس منتطره جوابتون هستم و میره بعد اتاق خرم رو نشون میده که خرم به فاهریه میگه دیشب حالم خوب نبود و نفهمیدم چه گفتم و تو باره دیگه جونه منو نجات دادی و هر چه بخواهی به تو میدهم و فاهریه هم میگه چیزی جز اعتماد از سوی شما نمیخواهم خرم هم میگه من بهت اعتماد دارم وگرنه برای چی تو رو باید پیشه خودم نگه دارم و بعد نشون میده که لطفی پاشا و رستم و سلیمان و شاهین اقا دارند تو اتاق شاه صحبت میکنند و بعد شاهین اقا از اتاق خارج میشه و فاهریه جلوشو میگیره و میگه خرم سلطان با تو کار دارند و گفتند به نزدشان بروی و بعد نشون میده سنبل اومدش پیش خرم و خرم ازش میپرسه فاهریه کجاست؟؟ تو اتاقشه دیگه ؟ اخه گفت میخواد بره اتاقش که سنبل گفت خیر سلطانم انجا نبود و خلاصه خرم هم که هنوز یه خرده شک به فاهریه داشت با سنبل از اتاق خارج میشه تا فاهریه رو پیدا کنه و بعدم درگیری جعفر اقا و اون دربان شاهین رو نشون میده و بعدم شاهین اقا کشته میشه توسط جعفر اقا و بعدشم نشون میده جعفر میاد سمت فاهریه و میگه با من بیا ( شاه سلطان میخواسته از شره فاهریه راحت بشه ) و فاهریه هم میفهمه قضیه چیه و فرار میکنه و جعفر هم با چاقو میفته دنبالش و نشون میده فاهریه داره با جعفر زد و خورد میخونه و فاهریه هم جیغ میزنه و بعدم خرم رونشون میده که تو حرم داره دنبال فاهریه میگرده که سنبل جنازه شاهین رو میبنیه و به خرم میگه و یهو صدای جیغ فاهریه رو میشنون میرن سمت صدا ( خرم هم که در هر حالت باید با قر راه بره :)) ) بعدم نشون داد جعفر فاهریه رو باچاقو میزنه و که یهو سنبل داد میزنه و میره طرف جعفر و با اون درگیر میشه و جعفرم سنبل رو پرت میکنه یه طرف و میره سمت خرم و خرم هم جیغ میکشه و میخوره زمین و جعفرم با خنجر میاد بالای سر خرم و.............ادامه دارد

/ 0 نظر / 115 بازدید