خلاصه اول

خلاصه سریال : بعد از رفتن فیروزه یا همون پرنسس حمیرا نشون میده که سلیمان یه شب که تو اتاقش بود بیهوش میشه و رو زمین میفته حورم هم که واسه دیدن سلیمان رفته بودش هر چقدر صداش میکنه پیداش نمیکنه و اخر سر میبینه که سلیمان رو زمین افتاده خلاصه سریع طبیب خبر میکنن و طبیب میگه که به خاطره سم اینطوری شده و اینطور که مشخصه این سم به مرور زمان روی سرورمون تاثیر گذاشته و کار یه روز نیستش و باید برای سرورمون دعا کنیم خلاصه میرن سراغ یحیی پسر عفیفه خاتون اون میاد بالاسرش و یه دارو درست میکنه و به خورد سلیمان میده و حورم هم که خیلی ناراحت بوده واسه سلیمان نماز میخونه و کلی گریه میکنه همون شبش مصطفی که از وضعیت سلیمان بی خبر بوده خواب میبینه که ابراهیم اومده پیشش و بهش میگه که دوباره بیماری شاه عود کرده و باید خودت رو اماده کنی واسه سلطنت چون امیدی به سرومون نیست همون لحظه که مصطفی خیلی هم ناراحت بود سایه خودشو و ابراهیم رو میبینه که سایه ابراهیم سر نداشته و کلی میترسه و از خواب میپیره تو این گیرو دارم که هلنا رو مصطفی بر میگردونه بعدشم نشون میده حورم کنار تخت سلیمان خوابش برده و سلیمان بهوش میاد و اسمشو صدا میزنه و حورمم خیلی خوشحال میشه. بعد از اون ابراهیم یه جورایی به فیروزه شک میکنه چون طبیب گفته بود اثر سم به مروز زمان ایجاد شده فکر میکنه کاره اونه بعد از خوب شدن سلیمان حورم با ابراهیم تو یه ساختمان نیمه کاره قرار میزاره و بهش میگه دست از مقامت بردار و به شهرت برگرد ابراهیمم مسخرش میکنه و حورم میگه فرصتتو از دست دادی و میزاره میره بعد نشون میده چنتا مرد از ساختمون میان بیرون و ابراهیم باهاشون درگیر میشه و همشون رو میکشه و فقط خودش یه زخمه کوچیک برمیداره (فیلم هندی ) حورم تو این بین میره پیشه حدیجه و برای این که بهش شک نکنن الکی سراغ ابراهیم رو میگیره و میگه با ابراهیم کار دارم و حدیجه هم میگه ابراهیم اینجا نیست و خلاصه که پرچم اقا واسه حورم خبر میاره ابراهیم مرده حورممم خوش و خرم میره پیشه سلیمان که یهو ابراهیم در حالیکه زخمی هم بود میاد اتاق شاه و حورم شوکه میشه و سلیمان میگه کی باهات اینکارو کرده و ابراهیم نمیگه کاره حورمه و میگه حتما کاره کسایی بوده که شما رو مسموم کردن و خواستن من رو هم بکشن بعدش نشون میده ابراهیم برای این که حورم رو بترسونه بدون اینکه به حورم بگه پسرش محمت رو با خودش میبره بیرون کنار دریا بعدش حورم وقتی میفهمه کلی میترسه و به دنبال پسرش میره و وقتی به اون محل میرسن یه جنازه رو میبینن حورم در حالیکه فکر میکرده پسرش محمته با جیغ وداد به طرف جنازه میره و میفهمن جنازه ی پرچم اقا هستش بعدش قسمتی از لباس محمت رو میبینه که افتاده یه گوشه و با گریه و ترس میره سمت قصر و میره پیش سلمیان و سلیمان با دیدن حال حورم کلی میترسه و میگه چی شده حورم تا میاد بگه موضوع رو پسرش محمت رو میبینه که از بالکن میاد پیشش حورم هم میگه واسه دیدن یه خواب اینطور شده و راستشو نمیگه. بعدشم نشون میده که یه جاسوس تو حرم مصطفی پیدا شده که اون جاسوسه حورمه همه دنبالش میگردن و اون جاسوسه یه دسیسه میچینه و دیانا خاتون ( همون مو کوتاهه رو ) جاسوس نشون میده و اون رو میندازن زندان بعدش همون شب اون جاسوسه میره که مصطفی رو بکشه ( از طرف حورم ) دیانا از زندان فرار میکنه و به نوعی جون مصطفی رو نجات میده و اون جاسوس رو میگیرن و ازش بازجویی میکنن همه چی رو لو میده که کاره حورمه مصطفی هم جاسوسه رو میفرسته قصر و میدتش به ابراهیم و ابراهیم هم به حورم میگه دیگه کارت تمومه حورم هم کلی میترسه و به رستم میگه کاره جاسوسه رو تموم کن رستم پاشا هم شب یکی رو میفرسته قصره ابی تا اون جاسوس رو بکشن ولی جاسوسه اونجا نبوده و فرداش که جاسوس رو میخوان نزده شاه ببرن و حورمم در حالیکه دست و پاشو گم کرده بود در حین رفتن به قصر رستم پاشا مادره اون جاسوسه رو بهش نشون میده یعنی اگه حرف بزنی مادرتو میکشم اون جاسوس رو وقتی میبرن نزد شاه در حالیکه حورم هم داشتش همه چی رو میدید ابی میگه این جاسوسه میخواسته موصی رو بکشه و خودش میگه کی این دستور رو داده همون لحظه جاسوسه یاده مادرش میفته و میگه من از طرف شاه طهماسب هستم و ابی که تعجب کرده بود میگه سرورم اون گفت کاره حورم سلطانه جاسوسه هم میگه تو به من گفتی بگم کاره حورمه و اونجوری جونمو بهم میبخشی بعدم جاسوسه خودشو از بالکن پرت کرد پایین و حورم از خوشحالی داشت سکته میکرد. قسمت های جدید (تا حالا نه از ریور و نه از جم تی وی پخش شده) ( این صحنه خیلی قشنگه ) بعدش که ایاز پاشا برای بررسی مذاکراتی که ابراهیم پاشا داشته پیشه مورخ میره و ازش اون چیزایی که نوشته رو میخواد اونم نوشته هارو میده و متوجه یه نوشته میشه که ماله زمانیه که ابراهیم تنهاایی یه مذاکره با فرانسه فکر کنم داشته تو اون نوشته ها چیزی توجه ایاز پاشا رو جلب میکنه ونوشته هارو میده تا حورم بخونه حورم میگه ابراهیم پاشا خودش رو یه عقاب و من رو یه کبوتر نامه رسون میدونه پس اگه من یه کبوتر نامه رسونم کارم خبر رسونده و میخنده و میگه این نوشته ها رو به شاه برسون بعدش نشون میده که ایاز پاشا نوشته هارو به شاه میده شاهم با خوندنشون کلی شوکه میشه تو اون نوشته ابراهیم گفته بود که شیر تنها از کسی اطاعت میکنه که اون رو تربیت کرده و شیر مقام خاندان عثمانیه ( یعنی سلیمان ) و مربی اون شیر وزیرش هستش (یعنی ابراهیم)و من تربیت کننده شاه هستم و من این حکومت رو اداره میکنم و هر تصمیمی که شاه میگیره اول من باید تایید کنم و گرنه شاه اونها رو اجرا نمیکنه دقیقشو دیگه یادم نیست بعدم نشون میده ابراهیم میاد تو اتاق و شاه رو واسه افطاری ( ماه رمضون شده بود) دعوت میکنه و شاه نمیره و به جاش میره پیشه اقای ابن سعود یا همون جناب کادی و بهش میگه من در مورده شخصی تصمیمی گرفتم ولی نمیتونم تصمیمم رو اجرا کنم چون بهش قول دادم تا اخر عمرش ازش محافظت کنم در این حال جناب کادی یاده حرف ابراهیم میفته که داشت بهش میگفت شاه از من در برابر همه و حتی خودش تا اخر عمرش از من محافظت میکنه بعد جناب کادی میگه خب تصمیمتون راجع به این شخص چیه سلیمان میگه اعدام بعدش قاضی میگه باید چند روز فکر کنم تا به نتیجه برسم. بعداز چند روز پیشه شاه میره و میگه چون شما قول دادید تا اخر عمرتون ازش محافظت کنید یعنی تازمانی که زنده اید پس زمانی که مرده باشید این قول دیگه سندیت نداره و انسان وقتی که خوابه انگار مرده شما میتونید وقتی خواب هستید ابراهیم رو اعدام کنید( این موضوع واقعیت داره تو کتاب تاریخی هم نوشته شده ) بعدش سلیمان ابراهیم و حورم رو به افطاری دعوت میکنه بعد از رفتن حورم. ابراهیم به شاه میگه منم دیگه برم و بعد موقع رفتن میگه میخوام با خانوادم مدتی به سفر برم شاه هم میگه باشه و برو( به نوعی پشیمون میشه) ولی تا میخواد ابراهیم بره یاده حرفای حورم و اون نوشته ها میفته و میگه نرو و امشب در اتاقت بخواب ابراهیم هم بیخبر از همه جا قبول میکنه بعدم که میخوابه نشون میده سلیمان خیلی ناراحت بوده و خوابش نمیبرده ولی یه لحظه خوابش میبره وهمون لحظه هم 4 نفر در حالیکه یه ریمسان ابریشمی دستشون بوده به اتاق ابراهیم میان و خفش میکنن البته ابراهیم کلی تلاش میکنه و اخرسر با چشمای باز در حالیکه اشک از چشماش میچکید میمیره بعدم موقع بردن جسد. سمبل ابی رو مرده میبینه و سریع به حورم میگه در این میان شاه خوبان خواهر سلیمان هم میاد قبل از مرگ ابراهیم البته میاد و مثلا نشون میده با حورم خوبه ولی کلی بلا سرش میاره بعدم که جنازه ابراهیم رو میبرن دمه خونش و حدیجه کلی گریه میکنه و ...... میره پیشه شاه میگه تو داداشم نیسی(ادای اون یکی خواهرشو درمیاره) بعدم شاه دستور میده به ناسو افندی که ابی رو جایی خاک کن که حتی خوده منم ندونم بعد از مرگ ابی ایاز پاشا صدرالعظم میشه و حورم بهش میگه رستم رو باید وارده دیوان کنی و وزریش کنی بعدم که رستم میاد با نگار و نگار میره پیشه ناسو میگه دخترم کجاست میگه دخترتو فرستادم پیشه خانواده ابراهیم و میبرتش پیش قبر ابراهیم بعدم که لطفی پاشا ( شوهره شاه خوبان) وزیر میشه به جای رستم و رستم هم بالاخره با تلاش های حورم میشه فرمانداره دیاربکیر بعدم که حدیجه میره به حورم میگه من انتقام مرگ ابراهیم رو ازت میگیرم تقصیره تو بوده که ابراهیم مرده حورم هم میگه اینا تقصیر من نیست و ابراهیم خودش باعث مرگش شد بعدم که نشون میده حدیجه میخواد خودشو بکشه که شاه خوبان نجاتش میده و بهش میگه بهت قول میدم بهت کمک کنم بعدم که ماهی دوران که به خاطره مرگ ابراهیم اومده بود قصر. خدمتکارشو یعنی دیانا رو وارد قصر میکنه و به حدیجه میکه اون میتونه کاره حورمو تموم کنه بعدم اسمشو میزارن فاهریه و میشه یکی از کالفا ها تو قصر بعدم نشون میده حورم رفته حموم فاهریه یا همون دیانا میره سراغش و دو تا از خدمتکارای حورمو تو حموم بدون اینکه حورم بفهمه میکشه و تا حورم بر میگرده میبینه فاهریه خنجر به دست جلوش وایستاده و........... اینم خلاصه امیدوارم به درد بخوره :))

/ 0 نظر / 33 بازدید