خلاصه پایانی و نهم

خب خلاصه تا اونجایی گفته شد که سلیمان با شنیدن اینکه خرم نمیخواد به مکان دیگه ای بره تا از وبا محفوظ باشه به ادیرنه جایی که خرم بود میره و با دیدن خرم همه چی رو فراموش میکنه و یه خرده نطق عشقولانه میکنه و بعدم بر میگردن به قصر و خرم شاد و شنگول داشت تو راهرو حرم قدم میزد که مثلا بگه من اومدم که شاه سلطان رو می بینه و شاه سلطانم به خرم میگه پس دوباره برگشتی ولی میخوام یه خبری بهت بدم و این که ایاز پاشا از بیماری وبا مرده و الان شوهره من وزیر اعظم شده دیگه خودتون قیافه خرم رو تصور کنید که چقدر عصبانی شد بعد از اون خرم دیگه کاملا مصمم شد تا مهری ماه رو بده به رستم ولی خب مهری ماه خیلی ناراحت بود و میگفت الا و بلا فقط بالی رو میخوام تو این میونم خرم رفت به سلیمان گفت من به این ازدواج راضی هستم و سلیمان هم که همیشه جلوی خرم زبونش کوتاهه قبول کرد این مسئله رو ولی مهری ماه رفت به مادرش گفت من فقط بالی رو میخوام :| خرم هم بهش گفت بالی بیک تو رو دوست نداره و من اینو بهت ثابت مینکم و خلاصه خرم بالی بیک رو صدا میکنه و از مهری ماه هم میخواد که بیاد و مخفیانه به حرفاشون گوش بده بعدش خرم در رابطه با مهری ماه از بالی سوال کرد و بالی بیک گفت سلطانم من هیچ حسی نسبت به سلطانمان ندارم و اون رو هنوز عین بپه گی هاش میبینم خلاصه مهری ماه از شنیدن این حرف عصبانی شد و یه راست رفت پیش سلیمان و گفت من میخوام با رستم پاشا ازدواج کنم ، خرم هم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال میشه ولی شاه سلطان و لطفی پاشا این قضیه رو به نفع خودشون نمیدونستند و شاه سلطان تصمیم میگیره که مانع این کار بشه این وسطم که خرم یه دختر رو فرستاد پیشه لطفی پاشا که مثلا باهاش باشه ولی لطفی روی پاکدامنی رو پیش گرفت :| ولی خب مراد اقا دختره رو دید داره از اتاق لطفی بیرون میاد و همین باعث مشکله بین لطفی و شاه سلطان میشه و شاه سلطان میره و لطفی رو با مشکلات زیاد طلاق میده . شاه سلطان در مورده موضوع ازدواج مهری ماه تصمیم میگیره که بگه رستم جذام داره :| و سلیمان دهن بین با شنیدن این حرف منصرف از ادواج میشه ولی خرم اصرار میکنه که یه طبیب به محل حکومت رستم که دیاربکر بوده بفرستند و سلیمان هم قبول میکنه و طبیب رستم رو معاینه میکنه و میبینه رستم سالمه ولی چون شاه سلطان تهدیدش کرده بود که اگه درست تشخیص نده سلیمان اون رو میکشه تصمیم گرفت بگه رستم یه خرده جذام داره ولی بعد چشمش به سره رستم افتاد و روی سرش بید رو دید و فهمید رستم جذام نداره ( اخه بید روی سره کسی که جذام داره نمیشینه ) خلاصه که سلیمان از رستم دعوت میکنه که بیاد پایتخت و رستم هم نگار رو با گفتن سه بار طلاقت میدم ، طلاق میده و خودش رو واسه ازدواج با مهری ماه حاظر میکنه ولی خب هنوزم شاه سلطان نمیخواسته که رستم بیاد پایتخت چون هنوز از لطفی جدا نشده بوده واسه همینم واسه رستم یه تله میزاره که کالسکه رستم موقع اومدن به قصر منفجر بشه ولی خب رستم احتمال سو قصد میداد واسه همینم سواره کالسکه دوم شده بود خخخخخخ خلاصه که روزه ازدواج مهری ماه و رستم میرسه و مهری ماهم انگار غم دنیا تو دلش بود ولی خرم خیلی خوشحال بود وقتی هم مهری ماه داشت از قصر میرفت تا سواره کجاوه بشه گفت من مهری ماه کسی که مادرش میخواست اون پسر باشه ( همون لحظه صحنه ای رو نشون داد که خرم فهمید مهری ماه دختره و چقدر ناراحت شد ) ولی الان من کسی هستم که محافظ برادرانم و تامین کننده اینده اون ها هستم بعدش شب عروسی رستم در مقابل مهری ماه زانو میزنه و میگه من برای ثروت و مقام با شما ازدواج نکردم اگه منو به همسری قبول نمیکنی حاظرم این زهری که تو دستمه رو بنوشم ولی مهری ماه نمیزاره همون قسمتم نشون میده که مهری ماه صاحب یه دختر به اسم عایشه هما شاه شده چقدرم سریع وارده عمل شدن هههههه :| بعدم که شاه سلطان تصمیم میگیره خدمتکاره خودش رو دایه دختر مهری ماه بکنه بدون این که مهری ماه بفهمه بعدم که نگار کالفا رفت به شاه سلطان گفت میخوام رستم رو بکشم و میره که اینکارو کنه چشمش به بچه اونا میفته و اون رو می دزده خلاصه رستم و یه لشکر میرن دنباله نگار و اون رو کنار یه صخره و با دخترش گیر میندازن بعدم نگار بچه رو میده رستم و و خودشو پرت میکنه پااایین . بعدم خدیجه که دیگه صبرش تموم شده بود یه نامه ساختگی از طرف پسره خرم مینویسه که من مریضم و خرم با خوندن این نامه پا میشه که بیاد پیشه پسرش ولی دزدیده میشه ( از این قسمت مریم اوزرلی از سریال بیرون میره ) و بعد نشون میده که یه مدت گذشته و هنوز از خرم خبری نیست و سلیمانم که دلش خون بود ومیرفت اتاق خالی خرم رو میدید و لباسشو بو میکرد و ناراحتی میکرد :(( بعد برای اینکه حرم خالی نباشه اداره حرم رو داده بود به مهری ماه و بالی رو مسئول پیدا کردن خرم کرده بود و بالی خانم اون فردی که خرم رو دزدیده بود پیدا میکنه و اونم میگه کاره خدیجه سلطانه خلاصه خدیجه میره پیشه سلیمان وبهش میگه هیچ وقت جای خرم رو نمیفهمی و زهری که دستشو بود و میخوره میمیره بعد از این موضوع هم که مهری ماه میفهمه دایه دخترش از خدمتکارای شاه سلطانه و واسه اون خبر میبره خلاصه مهری ماه یه شب شاه سلطان رو صدا میکنه و بهش میگه باید از قصر بری چون من همه چی رو میدونم و باید تمام اموالتم ببخشی به خیریه مادرم اونم اینکارو میکنه و از قصر میره ولی قبلش یه صحنه رو نشون میده که مراد اقا میاد پیشه شاه سلطان و خیلی ناراحتی میکنه و در مقابلش زانو میزنه و شاه سلطانم دلداریش میده و موقع رفتن دستشو میزاره رو شونه های مراد اقا و مراد هم دستشو میگیره ( مراد اقا خواجه نبوده و کلا با شاه سلطان بوده تو این مدت ) بعدم که نشون میده که یه مدت طولانی گذشته و هنوز از خرم خبری نیست ، صبره مهری ماهم لبریز میشه و میره بالی بیک میگه کسی تو این قصر دیگه انگار یاده مادرم نیست و باید پیداش کنی که رستم اونا رو باهم می بینه و عصبانی میشه ولی مهری ماه میگه واسه خاطره مادرم باهاش ملاقات کردم و مواظب رفتار هات باش تو این میونم که ماهی دوران قصد کشتن محمت رو کرده بود و یه نفر رو در قالب دوس محمت میفرسته که محمت رو بکشه اونم یه بار اتفاقی تو بازی شمشیر دست محمت رو زخمی میکنه و بعدشم ویروس سل رو به بهانه اینکه مرحم و دارو هستش میزاره رو دست محمت و اونم میمیره بعدم که مهری ماه با دیدن برادرش از حال میره و میشینه زمین و کلی ناراحتیم میکنه و سلیمان هم با فهمیدن این موضوع یاده بچگی محمت میفته تا بزرگیش ( این صحنه ها واقعا ناراحت کنندس ) بعد یه صحنه رو نشون میده که یکی داره میگه من خرم هستم و من برگشتم که اون بازیگر جدیده رو نشون میده که داره از کالسکه پیاده میشه و بالی خان هم با خیال راحت و سوار بر اسب میره و تو افق محو میشه و دیگه فصل چهار بالی جوونی نیست ، بعد خرم میره پیش سیمان و سلیمان با چهره ای متعجب میگه خررررررررررررررم :|بدبخت تعجب کرده بود و خرم جدید هم میگه سلیمان و با یه نگاه مثلا خرمی بهش زل میزنه و همدیگرو بغل میکنند و فصل سه سریال به پایان میرسه .

/ 0 نظر / 159 بازدید