خلاصه هفتم

خلاصه 7: خلاصه تا اونجایی گفته شد که سلیمان دستور میده روی خمره ها رو بردارن و میبینه زیرشون طلاست و قیافش میره تو هم و بعد نشون میده که سلیمان داخل قصر خدیجست و خدیجه و شاه سلطان هم عین دو تا بچه مدرسه ای که میخواند دعواشون کنند وایستاده بودند جلوی سلیمان و سلیمان گفت اینجا چه خبره؟؟ اینها طلاهای ابراهیم هستند؟ شاه سلطان هم میگه: درسته سرورم سلیمان هم میگه: از همون اول هم میدونستید مگه نه ؟ بعدشم لطفی ریشو بی خبر از همه جا میاد و سلیمان کلی بهش تشر میزنه و اونم با دهن باز فقط نگاش میکنه و یهو خدیجه به حرف میاد و میگه اینا تقصیری ندارند و شاه سلطان هم میگه سرورم من میتونم توضیح بدم که سلیمان میگه این رذالت هیچ توضیحی نداره حیف خواهرام باهم متحد شدند و از پشت به من خنجر میزنند شاه سلطانم میگه این طلاها بار زده شده بودند که به قصر اورده بشند سرورم . رستم هم که اونجا بود و دید موقعیت خرابه گفت : چرا این موقع شب دارید طلاها رو جابه جا میکنید که شاه سلطان میگه بالی بیک مناسب دیدند که شب طلاها برده بشند بعد یهو بالی جون میاد داخل قصر و میگه آ سرورم نمیدونستم شماهم اینجایید برای اومدن طلاها به قصر اومده بودم و خلاصه این موضوع به نفعه شاه سلطان و به ضرر رستم تموم میشه چون فکر مکرد اینجوری از دست لطفی ریشو هم راحت میشه بعدم که اتاق مهری ماه رو نشون میده که مهری ماه داره نامه ی بالی رو میخونه که نوشته سلطانم من فقط سربازه خاندان عثمانی هستم و هیچ حسی به شما ندارم و مهری ماه قیافش میره تو هم . بعدم که دوباره قصره خدیجه رو نشون میده که خدیجه داره از عصبانیت میترکه و به شاه سلطان میگه چرا مخفیانه به بالی خبر دادی و از این حرف ها و شاه سلطان هم میگه منو مقصر ندون و من زندگیمون رو نجات دادم که خدیجه میگه نه تو فقط خودت رو نجات دادی بعدم که لطفی ریشو میاد و کلی غر میزنه که چرا من خبر نداشتم و نزدیک بود به خاطره این کاره احمقانه شما سرم از تنم جدا بشه بعدش خدیجه میگه نترس تا وقتی شاه سلطان رو داری در امنیت هستی و میزاره میره بعدم که دوباره قصر توپقاپی رو نشون میده که خرم با اومدن سلیمان سریع میره پیشش ومیگه چه خبر شده سلیمان ؟ که سلیمان هم میگه که طلاها تازه پیدا شدند و بالی بیک رفته بود اونا رو بیاره خرم هم خشکش زده بودو گفت خب چرا از همون اول به تو خبر ندادن؟سلیمان هم میگه بالی تمامی تدابیر رو اتخاذ کرده بود . خرم : پس سلیمان این حال تو برای چیه ؟ خدا رو شکر خواهرات بی گناه هستند و میخواست ادامه حرفشو بزنه که سلیمان گذاشت رفت و خرم دهنش باز موند بعدش خرم از اتاق بیرون اومد و تو راه بالی رو دید و بهش گفت به سلطان های مان بگو این دفعه نجات یافتند همیشه مالکوچ اوغلویی نیست که نجاتشان دهد . ( راست میگه والا ) خرم یه راست رفت پیش رستم و بهش گفت این بالی بیک همه چی رو نابود کرد و رستم هم گفت از اول بهتون گفتم این بالی بیک مانعی بر سره راه ماست و همش سنگ جلوی پای ما میندازه و اون به سلیمان نزدیکه و کارهای ایاز پاشا هم که مشخصه بعد از جنگ از چشم سرومان افتاده و در اینده ای نزدیک لطفی پاشا جاشو میگیره و بالی هم راهی دیوان میشه من باید وارده دیوان بشم تا بتونم از شما و شاهزاده هایمان محافظت کنم خرم هم میگه: اره حق با تو هستش من شنیدم قاسم پاشا از وزرات عزل شده کاری میکنم که جای اون قرار بگیری ( زهی خیال باطل ) بعدم که نشون میده شاه سلطان اومده پیش سلیمان و اونم میگه خودت میدونی چرا اینجا خواستمت اتفاقات دیشب منو خیلی ناراحت کرد و بدون شک اون اتفاق یه وضعیت معصومانه نبود و معلومه که خدیجه نمیخواسته طلاها رو پس بده و هر روز داره با من رخ به رخ میشه و من باید دیگه این ماجراها رو تموم کنم و بعدشم تصمیمشو به شاه سلطان میگه که در ادامه میفهمیم تصمیمش در مورده خدیج چیه بعدشم که رستم پاشا رو نشون میده که رفته پیش ایاز و میخواد یه جوری مخشو بزنه تا بتونه بیاد تو دیوان که ایازم اصلا رو نشون نمیداد و که رستم یهو آسشو رو کرد و گفت من میدونم یه مهمان سرا داری که میری اونجا خوشگذرونی تو که دوست نداری سرورمان اینو بدونه و ایاز پاشا خشکش میزنه و میگه داری منو به چی متهم میکنی ورستم هم میگه فقط خواستم حواستون باشه به نوعی تهدیش میکنه . بعدم شاه سلطان میاد قصرخدیجه و خدیجه میگه رفتی پیش سلیمان اون چی گفت ؟ حتما میخواد دوباره منو تبعید کنه اره ؟ شاه سلطانم طفره میره و میگه هیچی فقط یه خرده ناراحت بود و بعدم نشون میده که شاه سلطان تو اتاق خوابش داره موهای ویز ویزیشو شونه میکنه و لطفی ریشو هم نشسته اونجا ( شاه سلطان علاقه ای به لطفی نداره و از این ازدواجای سیاسی داشته ) شاه سلطان رو میکنه به لطفی و میگه چه کسی جای قاسم پاشا میاد و اونم میگه بدون شک والی روملی مناسب این جایگاهه شاه سلطان هم میگه میتونه مقابله خرم بایسته ؟ لطفی : بدون شک میتونه این کارو بکنه بیخود نیست که لقب وزیره دیوونه رو بهش دادند :| بعدم ( اندکی بالای 6 سال ) میاد پیش شاه سلطان و موهاشو میزنه کنار تا گردنشو ببوسه که شاه سلطان یه جا خالی تمیز میده و لطفی سریع دستشو میگیره و براش شعر نطق میکنه از همین فلک و شمع و گل وشیرینی که سلیمان هم میخونه و بغلش میکنه بعدم که نشون میده فرداش سلیمان اومد پیشه خدیجه و بهش گفت برات یه قصر دیگه حاظر میکنم و با بچه هات میری اونجا و بعدشم میری به جشن :| خدیجه گفت جشن؟؟ عروسی کی هستش؟ سلیمانم گفت میخوام شوهرت بدم :| عجب شانسی دارن زرت و زرت شوهر گیرشون میاد :| خدیجه هم ماتش برد و بعدم نشون داد که بعد از رفتن سلیمان داره جیغو داد میکنه که من شوهر نمیکنم و اگه مجبورم کنید خودمو میکشم ( ترفنده همیشگیش برای فرار از مشکلات ) بعدم که قصر رو نشون میده که رستم به یکی از خواجه ها میگه یه شایع رو باید تو حرم پخش کنی و میخوام همه این شایعه رو بشنون و بدونن و بعدم مسابقه تیراندازی رو نشون میده که خرم و سلیمان هم برای تماشای مسابقه اونجا بودند و اونجا سلیم بدجنس و ترسو تیرکمونه بایزید رو دستکاری میکنه و بایزید به ناحق میبازه و با سلیم دعواش میشه که تو کاری کرد ی من ببازم و بعدم که دوباره از سوی خرم و سلیمان شماتت میشه بیچاره بعد نشون میده خرم داره تو اتاقش بایزید رو دعوا میکنه که اخه من از دست تو چکار کنم چرا منو جلوی پدرت خار کردی از این به بعد حق نداری بدون اجازه من از اتاقت خارج شی و کلی تنبیهش میکنه :(( تو این میون سلیمان به مصطفی دستور داده بود که بره و سره یکی از والی هایی که بر علیه حکومت شده بود رو بزنه و براش بیاره و رستم هم یه جوری سلیمان رو راضی کرد بره پیش مصطفی تا مراقبش باشه ولی در اصل میخواست به اشتباه مصطفی رو بندازه تا از چشم سلیمان بیفته :| بعد اون والی که میگفتن علیه حکومت شده رو میارن پیش مصطفی و اونم میگه من گناهی ندارم و اونی که خیانت کاره فرمانداره تکیه اسکندر هستش و مصطفی رو به شک میندازه و مصطفی به تاشلیجالی میگه چکار کنیم و اونم میگه بهتره سره همین والی رو بزنیم و به دستور سرورمان گوش دهیم ولی مصطفی میگه اگه واقعا بیگناه باشه چی ؟ باید بیشتر تحقیق کنم . بعدم که نشون میده نگار کالفا میره پیشه شاه سلطان و میگه یه شایعه تو حرم پخش شده ( همون شایعه ای که رستم گفته بود پخشش کنن ) و این شایعه مربوط به ملاقات مخفیانه دخترتون با بالی بیک هستش و بعدم اسما دختره شاه سلطان میاد و شاه سلطان میگه کجا بودی و در مورده این شایعه میگه و اونم اظهار بی اطلاعی میکنه و میگه همه این ها دروغه و بعد که مهری ماه داره از حرم میگذره که صدای دو تا خاتون رو میشنوه که میگند معلومه سلطانمون بدجور شیفته شدند و اون یکی میگه اون مالکوچ اوغلو هستش و اگه امروز نشه فردا شیفتش میشه ( اون موقع هم چشم زنای حرم هم به این سروره دل ها بوده :| ) بعد مهری ماه صداشون میکنه و میگه با چه جراتی دارید در مورده من حرف میزنید و اونا هم میگن در مورده شما نیست و درمورده اسما و بالی بیک هستش که مهری ماه عصبانی میشه و میگه اسما رو واسم بیارید و اسما هم میره پیشش و می گه من بی تقصیرم و اینا فقط شایعست و میخوای باور کن میخوای نکن بعدم میدون جنگ رو نشون میده که رستم سعی داره یه کاری کنه مصطفی به اشتباه بیفته و از دستور پدرش سرپیچی کنه و بعد اتاق خرم رو نشون میده که ماکت مسجدی که قراره به اسم خودش ساخته بشه رو جلوش گذاشته و خوشحالی میکنه :))) بعدم که مهری ماه میاد و به مادرش موضوع شایعه رو میگه و خرم میگه عفیفه خاتون موضوع چیه و اونم میگه منم شنیدم ولی این ها فقط یه سری شایعه بی اساس هستند و بعدم بالی از همه جا بیخبر رو نشون میده که میره پیش شاه سلطان و اونم میگه میدونم با دخترم مخفیانه ملاقات داری و این موضوع خوب نیست تو دهن همه بپیچه و واسه همین تصمیم گرفتم که تو با اسما ازدواج کنی :| بعدشم نشون میده هوسری پاشا شوهره اینده خدیج جون میاد پیش سلیمان همون والی روملی بعدشم سلیمان اون رو جای قاسم پاشا میزاره و بهش میگه میخوام با خواهرم مزدوج بشی و اونم با کله قبول میکنه و بعدم میدون جنگ رو نشون میده که مصطفی سره اسکند پاشا رو میزنه و بر خلاف دستور سلیمان عمل میکنه چون سلیمان گفته بود که سره پیری پاشا رو باید بزنی ولی پیری پاشا در اصل بیگناه بود و مصطفی این رو فهمیده بود واسه همینم سرشو نزد و رستم هم خیلی خوشحال بود چون میدونست کاره مصطفی تمومه و بعد خرم رو نشون میده که به سنبل میگه باید جلوی ازدواج بالی و اسما رو بگیریم چون به ضرر ماست و سنبل هم میگه بالی بیک نمیتونه از خواسته ی شاه سلطان سرپیچی کنه و خرم هم میگه تا زمانی که سرورمان اجازه نداده ازدواجی هم صورت نمیگیره و سنبل میگه : سرومان چرا اجازه نده :| باز خرم قیافش میره تو هم :| بعدم بالی بیک رو نشون میده که به ناسو افندی داره میگه مخالف این ازدواجه و نمیدونه چکاری کنه که ناسو یه لبخند میزنه و میگه از مهری ماه سلطان کمک بخواه اون مانع این ازدواج میشه و بالی یه لحظه میره تو فکر و بعدم میگه نه این ممکن نیست که ناسو میگه چرا ممکن نیست اون دختر شاه جهانه و میتونه کمکت کنه که در میزنند وبه بالی یه نامه میدن و بالی میگه سلطانمون میخواند منو ببیند و دوباره اتاق خرم رو نشون میده که داره با سنبل راجع به ازدواج اسما حرف میزنه که فاهریه میاد پیش خرم و میگه اسما و بالی بیک باهم درکاخ مرمر هستند و خرم میگه تو از کجا میدونی . اونم میگه خدمتکاره مهری ماه سلطان به من گفتند و خرم هم میگه معلومه مهری ماه از این وضعیت ناراحته و من باید این ملاقات رو افشا کنم و بعد نشون میده گلفم رفت قصر خدیجه و شاه سلطان رو دید و بهش گفت خدیجه رو باید ببینه و خدیجه اومد و بهش گفت چی شده و اونم در حالیکه خیلی مضطرب بود گفت سلیمان تصمیم گرفته تو رو به هوسری پاشا بده که همون لحظه قطره ای از چشمای خدیج چکید و بعدم خرم رو نشون داد که داره به سمت کاخ مرمر میره و وارده کاخ میشه ولی وقتی در اتاق رو باز میکنه ............

/ 0 نظر / 65 بازدید