خلاصه چهارم

تا اونجا گفته شد که سلیمان از خدیجه میپرسه که چه کسی این بلا رو سره تو اورده و خدیجه هم میگه خرم با من این کار رو کرده و سلیمان هم با عصبانیت به سمت اتاق خرم میره و خرم هم اون لحظه خودش رو به خواب زده بود و با شنیدن صدای سلیمان مثلا یهو از خواب بلند شد سلیمان گفت : خدیجه میگه این کاره تو بوده که خرم گفت سلیمان چه جوری این حرف رو باور کردی ممکن است سلطانمان خودش این بلا را سره خودش اورده باشد خلاصه که سلیمان به خرم شک کرده بود در اون لحظه نشون داد که بالی بیک به اتاق سلیمان میاد و میگه اون خدمتکاره خدیجه رو پیدا کرده ( همونی که خرم و خدیجه رو تو اون وضع دیده بود منظور صحنه کتک خوردن خدیجست ) و اون رو به نزد سلیمان میاره و خدمتکاره در حالیکه گریه میکرد گفت سرورم بعد از این که خدیجه سلطان با شما دیدار کردند با هم سوار کالسکه شدیم و برگشتیم اما در راه تغییر مسیر دادندو کالسکه را نگه داشتند و طلاهای زیادی به من دادند و من را ازاد کردند و منم داشتم سوار کشتی میشدم تا به شهرم بروم که من را دستگیر کردند و من گناهی ندارم در اینجا بالی بیک حرفای خدمتکار را تایید کرد و گفت که این کیسه های طلا متعلق به خدیجه سلطان هستند و خاتون داشت سوار کشتی میشد در اون لحظه هم شاه خوبان تو اتاق سلیمان بود وبا شنیدن این حرف ها شوکه شده بود ( همه این ماجراها نقشه خرم بود از پیدا شدن کالسکه تو جنگل تا سخنان اون خدمتکاره که گویا توسط خرم تهدید شده بوده که نباید حرف دیگه ای جز این بزنه ) خلاصه که خرم باز پیروز میشه و سلیمان حرفای خرم رو باور میکنه که میگفت من بی گناهم و خدیجه سلطان ممکنه این بلا رو خود سره خودش اورده باشد. شاه خوبان به اتاق خدیجه میره و میگه که سلیمان حرفاتو باور نکرده و خدیجه هم از عصبانیت میزنه زیره خنده بعدشم که شاه خوبان اون رو با خودش به خونش میبره تا مدتی پیشش باشه تا بهتر بشه تو این میون یه شب نشون میده که خدیجه به شاه خوبان میگه همراه من بیا و اون رو به یه زیر زمین میبره و معلوم میشه که اون طلاهای گم شده ابراهیم دست خدیجه هستند شاه خوبان با دیدن طلاها شوکه میشه و خدیجه هم میگه این سکه ها برای فرزندانم هستند و من میخواهم با این ها تمامی اطرافیان خرم رو بخرم تا نابودش کنم ولی شاه خوبان میگه این پول ها باید پس داده بشن ولی خدیجه قبول نمیکنه و بعد نشون میده که خرم پیش سلیمانه و میگه سلیمان. ای سلطان جانم نمیتونی بدونی که چقدر بابت اینکه بهم اعتماد کردی و حرفم رو قبول کردی خوشحالم سلیمان هم در حالیکه ناراحته میگه حال خدیجه خوب نیست و شاه خوبان برای خوب کردن اون هر کاری لازمه انجام میده خرم هم میگه منم هم خیلی دلم میخواد که خدیجه سلطان خوب بشن چون حال اون هم من و هم تو رو ناراحت میکنه سلیمان هم میگه خدیجه از من متنفره و با عصبانیت بهم نگاه میکنه مثله یک دشمن خرم هم میگه سلیمان اون خواهرته و به هیچ وجهه از تو متنفر نمیشه و اونم این اتقافات رو یه روز فراموش میکنه که سلیمان از جاش بلند میشه و میگه من چی ؟؟ من چطور فراموش خواهم کرد؟؟؟ بعد نشون میده که تو حرم اون ساحرههه یعنی صالحه خاتون که خرم رو سحر کرده داره با فاهریه کالفا حرف میزنه که سنبل میاد و میگه این ملعون ار تو چی میخواد؟ فاهریه هم میگه در حد اون نیست که از من چیزی بخواد من به گوشه ای کشوندمش و خواستم سوالاتی ازش بپرسم سنبل هم میگه خیره چه سوالاتی؟؟ فاهریه هم میگه رفتارش خوب نیست و خیلی اطراف اتاق خرم سلطان میگرده و بعد نشون میده که خرم به همراه عفیفه خاتون رفتن پیش یحیی اقا پسره عفیفه و خرم میگه من رو جادو کردن و یه ابر سیاه روی سرم ظاهر میشه و همه جا رو میگرده و انگار دست وپا داره و گلوی من رو فشار میده یحیی هم میگه موقعی که ناراحت باشید ممکنه که همچین کابوس هایی ببینید خرم هم میگه ای کاش فقط کابوس باشه چون روزها هم حالم بد میشه و روی دیوار و اطرافم چیزهایی رو میبینم و ازش چاره ی کار رو میخواد یحیی هم میگه جادو کاره شیطانه و هرکسی این کارو کنه و یا دستور چنین کاری رو بده در جهنم جای داره و توصیه ام به شما اینه که به خدا پناه ببرید و از اون کمک بخواهید خرم هم میگه من باید چکار کنم ؟؟ یحیی هم میگه در اتاقتان بدهید قران بخوانند تا به ارامش برسید مادرم در مورده پیدا کردن یک قاری به شما کمک خواهد کرد و مدام وقتی این سایه ها رو میبیند دعای فاتحه. اخلاص. ایه الکرسی بخوانید . بعد نشون میده که سنبل از سره کنجکاوی میره اتاق صالحه خاتون همون ساحرهه و یه جعبه میبینه و تو اون جعبه پر از وسایل جادو و سحر بوده و موقع رفتنش از اتاق فاهریه یواشکی سنبل رو میبینه که داره از اتاق صالحه خاتون میاد بیرون ( خب فاهریه همدست خدیجه و شاه خوبان و صالحه بوده دیگه) بعدم که خرم میاد قصر و به عفیفه میگه برام یه قاری خوب پیدا کن که یهو سنبل میاد پیش خرم و خرم هم میگه خیر باشه سنبل اقا چرا اشفته ای؟؟ سنبل هم میگه سلطانم به اذن خداوند فهمیدم که چه کسی شما رو جادو کرده و میرن به سمت اتاق صالحه خاتون ولی با جسد صالحه مواجه میشن برای اینکه حرفی نزنه کشته بودنش و بعدم نشون میده که مرجان اقا یا همون مراد اقا داره با فاهریه حرف میزنه و فاهریه هم میگه مجبور بودم بکشمش نمیتونستم اجازه بدم که من رو لو بده مرجان هم میگه این کار باعث ناراحتی سلطان هامون خواهد شد و بیشتر دقت بکن و بعد اتاق خرم رو نشون میده که سنبل داره به خرم میگه من اتاقش رو گشتم و پر از طناب و صابون و نخ و سوزن تو اتاقش بود و ترسیدم بهشون دست بزنم خرم هم میگه این موضوع رو به کسی هم گفتی؟ سنبل هم میگه خیر سلطانم منتظره شما ماندم ولی فقط فاهریه کالفا میدونه و اون هم به اون خاتون شک کرده بود و من ازش سوال کردم و اون گفت که صالحه دوره اتاق شما میچرخه . من هم واسه احتیاط اتاقشو گشتم و خرم هم میگه قطعا یه خیانت کار بینه ماست و شاید هم فاهریه همون خیانت کاره بعد نشون میده که شب شده و خرم خوابیده که یهو از ظرف کنار تختش یه دود سیاهی بلند میشه و میره به طرف خرم ( صالحه خاتون سحر که میکرده میداده به فاهریه و اونم میزاشته تو اتاق خرم و اونم حالش خراب میشده ) و خرم یهو از خواب میپره و از ترس جیغ میکشه که ناگهان.................. ادامه دارد.

/ 0 نظر / 43 بازدید