ادامه خلاصه حریم سلطان ( فصل چهارم و نهایی )

خب خلاصه تا اونجایی گفته شد که خرم بالاخره به قصر بر میگرده و سلیمان و خرم با دیدن هم ، همدیگر رو در اغوش میگیرند و فصل سوم تموم میشه . بعد از این که خرم به قصر میاد رستم به عنوان وزیر اعظم انتخاب میشه و سلیمانم برای انتخاب ولیعدش پسراشو به پایتخت دعوت میکنه و اسم یکی شون رو توی یه کاغذ می نویسه و میزاره توی یه جعبه درشم مهر میزنه تا کسی بهش دست نزنه در این میونم شاهزاده مصطفی رو نشون میده که در راه اومدن به پایتخت با ارتش ینی چری برخورد میکنه و اونا هم میگند اگه اجازه بدید میخوایم تا پایتخت همراهیتون کنیم و مصطفی هم قبول میکنه بعد از اومدن شاهزاده ها به پایتخت سلیمان تصمیم میگیره جهانگیر رو که هنوز شمشیر بدست نگرفته بود رو براش مراسم بگیره و روزی که مراسم بود رو میکنه به جهانگیر میگه امروز تو هم مانند برادرانت شمشیر بدست خواهی گرفت با این که میدونم واست سخته جهانگیرم میگه امروز هیچ فرقی با روزای قبلی واسم نداره چون نه من میتونم به جنگ برم نه ولیعهد بشم و به منطقه برم البته من از اینکه کنار شما هستم خوشحالم و سلیمانم خوشحال میشه و یه انگشتر به جهان میده و خلاصه مراسم شروع میشه و خرم هم واسه دیدنش میره همون جاااییی که واسه دیدن مراسم محمت رفته بود در حین اجرای مراسم هم جهانگیر یه سری حرفا رو یادش میره و سلیمان کمکش میکنه و خرم با دیدن این منظره خیلی ناراحت میشه و بعد اتمام مراسم ماهی دوران هم که برای تماشا اومده بود به طرف خرم میره و میگه معلوم نیست این بچه داره تاوان گناه چه کسی رو پس میده خرم هم عصبانی میشه و میگه اگه میخوای گناه کاره واقعی رو ببینی یه نگاه به اینه بکن ( منظورش این بوده که تو باعث مرگ پسرم محمت شدی پس تو هم گناه کاری ) و اونجا رو ترک میکنه و بعد نشون میده که چنتا دختر رو به اسارت گرفتند تا به عنوان کنیز وارده حرم سلیمان کنند که بین اون ها پرنسسی به اسم سیسیلیا به همرا خدمتکارش والریا ( والریا همون یه که الان از سلیمان باردار شده ) بود که از اومدنش خیلی ناراحت بود و همون شب تو حرم وقتی همه خواب بودن خودکشی کرد و سلیم که شبش داشت اتفاقی از اون جا رد میشد با شنیدن صدای جیغ و داد به طرف حرم سرا میره و سیسیلیا رو که رگشو زده بود نجات میده و فرداشم کالفایی به نام جان فدا بهش گفت که شاهزاده نجاتش داده و به جای کم عقلی کردن بهتره خودشو تو دل شاهزاده جا بکنه تا مثل خرم سلطان قدرتمند بشه . با گذشت چند روز بالاخره زمان انتخاب ولیعهد فرا میرسه و همه شاهزاده ها در اتاق دیوان جمع میشند و خرم هم از طریق یه راه مخفی که به اون اتاق راه پیدا میکرد میتونست صداهارو بشنوه و رستم که قرار بود حکم رو بخونه وارد اتاق میشه و جعبه رو باز میکنه و میگه سلیمان ولیعدش رو شاهزاده سلیم انتخاب کرده و با شنیدن این خبر بایزید و مصطفی ناراحت میشند و سلیم هم از خوشحالی داشت بال در می اورد خرم هم که صداها رو میشنید خیلی خوشحال میشه بعد از انتخاب سلیم به عنوان ولیعهد بایزید پیش خرم میاد و میگه چرا پدرم سلیم رو انتخاب کرد ؟؟؟؟ مهری ماه هم که اونجا بود گفت نه این امکان نداره !!!!!! خرم هم عصبانی شد و گفت هر دوتون ساکت شید سرورمون اینجوری صلاح دیدند بایزید با ناراحتی اتاق رو ترک میکنه و مهری ماه رو میکنه به خرم و میگه مادرم شما خودتونم میدونید سلیم از اداره مانیسا عاجز خواهد موند و خرم هم میگه پس ما اینجا چه کاره ایم خب ما باید کمکش کنیم و مهری ماه هم که ناراحت بود گفت مادرم با این اتفاق برادران با یک دیگر دشمن میشوند و اتاق رو ترک میکنه بعدشم که سیسیلیا رو نشون میده که داره خودش رو به اب و اتیش میزنه تا با سلیم به منطقه بره و در این میونم خرم چنتا کنیز رو واسه سلیم انتخاب میکنه ولی به سنبل میگه اینا زیاد به دلم نشستن من خاتونی رو میخوام که شجاع و زیرک باشه تا بتونه از پسرم حمایت کنه این وسطم که سلیمان به مصطفی میگه بریم جنگل شکار و مصطفی هم یه شب زود تر به همراه سپاهش و خاتون باردارش میرن جنگل که فرداش سللیمان و بقیه شاهزاده ها هم بیان پیشش که صبح حضورشون تو جنگل یکی از سربازا فریاد میزنه چند نفر رو پشت درخت ها دیدم و مصطفی با شنیدن این حرف دست خاتونشو میگیره و میان بیرون ببینند چه خبره که یکی از کسایی که میخواست مصطفی رو بکشه تیری پرت میکنه و تیر به خاتون میخوره و اونم میمیره و یحیی هم به سمت اون مرد تیرانداز میره و میبینه که اونم زخمی شده ( دو نفر که بعد ها میشند از یاران نزدیک شاهزاده اون مرده رو زخمی کردند تا مانع مرگ شاهزاده بشند) و ازش می پرسند کاره کی بوده اونم میگه من از طرف تاجری به اسم عزیز دستور گرفتم و میمیره توی قصرم که سیسیلیا بالاخره تونست با هزار بدبختی خرم رو ببینه و ازش خواهش کرد اونم به مانیسا بفرسته خرم هم با دیدن التماس ها و جسارت سیسیلیا قبول کرد اونم به منطقه بره و بهش گفت تو باید تحت اطاعت من باشی و از سلیم محافظت کنی و از این به بعد اسم تو نوربانو هستش . بعد اون صحنه ای رو نشون میده که سلیمان به همراه سلیم و بایزید دارند میرن پیش مصطفی که بایزید به سلیم میگه بیا مسابقه اسب سواری بدیم و در بین راه بایزید سلیم رو گم میکنه و سلیم هم که گم شده بوده توسط چنتا ولگرد کتک میخوره که بایزید سر میرسه و اونا رو ناکوت میکنه سلیمان هم با دیدن وضعیت سلیم عصبانی میشه و گیر میده به بایزید که چرا برادرتو زدی :| بایزید میگه اینجوری نیست و از سلیم میخواد همه چی رو بگه که سلیم میپیچونه و میگه من خستم و میره چادرش و یه جوری به سلیمان میفهمونه بایزید این کارو باهام کرده ( سلیم ترسو و دروغگو ) و بعدشم که مصطفی از تاجر عزیز بازجویی میکنه و اونم میگه یکی از ادمای رستم به من دستور سو قصد داده بود و اون طرف رو پیدا میکنند و میندازن زندان بعد که خرم و رستم فهمیدن ممکنه لو برند اون فرد رو با غذای سمی در زندان میکشند و مصطفی خیلی عصبانی میشه و سره تاجر عزیز رو میزنه و میرسته واسه رستم و بعد هم دو مرد میان پیش مصطفی ( همونایی که از یاران باوفای شاهزاده میشند و مانع مرگش در جنگل شدند ) و یه نامه از طرف ناخدا بارباروسا میدن بهش و مصطفی با خوندن نامه میگه ناخدا از شما گفته و اونا هم میگند خوشحال میشند که تحت خدمت شاهزاده باشند و روزه بعدشم که خرم وقتی از خواب بلند میشه کنارش یه جعبه زینتی میبینه و خوشحال میشه و جعبه رو برمیداره و درشو باز میکنه اما ....... ادامه دارد .

/ 0 نظر / 309 بازدید