اطلاعات در مورد مرگ مصطفی

خب اینم اطلاعاتی تاریخی از اعدام شاهزاده مصطفی در برگه هایی حجیم به نام بالیوس که از ان زمان باقی مانده تمامی اطلاعات زیر درباره ی اعدام شاهزاده مصطفی و پس از ان نوشته شده که به وسیله ی گروهی تاریخ دان ترجمه شده است .شاهزاده دیگر بزرگ شده و مادرش ماهی دروان سعی میکند به هر گونه که شده از او در برابر نقشه های خرم سلطان محافظت کند. مصطفی با عدالت و شجاعتی که داشت هیچ کس بهتر و قوی تر از او برای رسیدن به سلطنت نبود اما او دو مانع بزرگ در مقابلش داشت یکی خرم سلطان و دیگری داماد خرم , رستم پاشا . در سال 1553 خرم و رستم بسیار به هم نزدیک بوند و با هم برای رسیدن سلیم به تخت پادشاهی نفشه میکشیدند .خرم سلطان همواره از مصطفی در برابر سلیمان بدگویی میکرد و این گونه رستم و خرم با هم نقشه کشیده و سلیمان را نسبت به مصطفی به شک می اندازند ان ها با هم مصطفی را به گونه ای نشان می دهند که او برای رسیدن به تخت هر کاری میکند و سلیمان تصمیم میگیرد او را بکشدو درسال 1553 در سفری به ایران یک نفر را میفرستد تا پسرش را کنار او بیاورند ماهی دوران و اطرافیان نگران شاهزاده شده و از او میخواهند تا به در خواست پدرش عمل نکند اما مصطفی نمیخواهد روی حرف پدرش حرفی بزند چون میداند که پدر به او اسیبی نمیرساند . این دیدار در نوشته های باقی مانده از تاریخ اینگونه تعریف شده است: مصطفی وقتی با کشتی به اسکله نزدیک میشده نامه ای میخواند که نوشته شده کنار پدرت نرو او تو را خواهد کشت اما مصطفی به این حرف گوش نمیدهد و میخواهد هر چه زودتر به نزد پدرش برود او فکر میکند این نامه حتما نقشه رستم پاشا بوده و میخواهد بین او وپدرش فاصله بیندازد او میگوید اگر پدرم میخواهد مرا بکشد همان طور که مرا به این دنیا اورده حق دارد تا نفس مرا نیز بگیرد به راه می افتد و جلوتر هدایایی برای پدرش میفرستد وقتی وارد چادر پدرش میشود او را نشسته میبیند مصطفی ادای احترام کرده و خم میشود پدرش هم میگوید با چه رویی و جراتی به من سلام میکنی و سرش را به نشانه ی اعدام مصطفی بر میگرداند تا کسانیی که این وظیفه را دارند وارد شوند . دربان سریع دستش را به دور گردن مصطفی می اندازد و میگوید حرکت نکن من تنها دستوری که سلطان داده را انجام میدهم و بعد از ان سه مرد که قبلا زبان هایشان بریده شده به چادر می ایند و مصطفی را میگیرند و طنابی محکم را به دوره گردن او می اندازند اما این طناب یک دفعه پاره میشود و مصطفی موفق میشود تا فرار کند ولی قسمتی از دامن لباسش به جایی گیر میکند و به زمین می افتد و همین لحظه دربان پاهای مصطفی را میگیرد وسربازان دیگر طناب دومی را به دور گردن مصطفی می اندازند مصطفی موفق میشود تا دستش را بین گردن و طناب بگذارد و هر چقدر هم فشار می دهند اما ان ها موفق نمیشوند مصطفی را این گونه بکشند سلطان ان لحظه میگوید دستار و کلاه روی سرش را در اورید زیرا اینجوری نمی توانید او را خفه کنید سلطان اینگونه میگوید زیرا ترک ها زمان عثمانی زیر کلاه پارچه ای از پنبه می بستند و بر روی ان بر حسب اعتقاد دعا میتونشتند و اعتقاد دارند این دعا ها ان هارا از هر بلایی نجات می دهد. دربان این پارچه را از دوره سر مصطفی باز میکند وبه سلطان میدهد او هم پارچه را گرفته و با بی اعتنایی نگاه میکند. جلاد های لال سومین طناب را به دور گردن مصطفی می اندازند و این اخرین طنابی است که در دست دارند مصطفی چانه اش را به طرف پایین نگه میدارد تا به این گونه خود را نجات دهد اما جلادان سرش را با زور به طرف بالا میکشند و این گونه بزرگترین امید عثمانی و محبوب ترین شاهزاده تاریخ را پدرش جلوی چشمان خود اعدام میکند . دربان و دیگر جلاد ها مصطفی را رها کرده و بیرون می روند کسانی که بیرون بودند متوجه همه چیز میشوند از این موضوع سر وصدای زیادی بلند میشود سلطان دستور میدهد تا مصطفی را در قالی پیچیده و جلوی چشم همگان قرار دهند تا ببینند مصطفی مرده است. پس از مرگ مصطفی دیگر در بین مردم و بیشتر سربازان حس نفرت از سلطان سلیمان بوده است. نقاشی از لحظه مرگ شاهزاده (این نقاشی از زمان عثمانی مانده )   

/ 3 نظر / 15 بازدید
علی

ممنون که حقیقتا رو مینویسی واقعا این داستان اشکمو درآورده

زهرا

مصطفی خیلی پاک وبی گناهه

مبينا

خيلي گم آه داره... پيجتون عاليه، من واقا همش رو خوندن، مرسي